تبليغاتX
عبورممنوع

چند روزیه که دستام تیر می کشه ،یه حس سرد فلزی که از انگشتام بیرون می زنه وبه سمت سرم نشونه میره .. بنگ بنگ ..تجزیه داره شروع میشه . تجزیه ای که فقط خودت می فهمی وحسش می کنی نه هیچ کس دیگه . شاید از سر انگشتاییکه جیغ می کشن و ترک می خورن و کم کم به ذرات ماسه ای برمی گردن که ازشون شکل گرفته بودی . یا از سردی محتوم بطن بافتهای کاغذیت که مچاله شدن وتو سطلهای زباله خمیر شدن . خوب که تمرکز کنی لحظه تقسیمتو به یاد میاری . تقسیم سلولی مکرری که در تمام بدنها به یک شکل آغازمیشه و با ذرات شن و خون به تو تبدیل میشه . به من . وبه هر موجود دیگه ای که رو دوتا پا راه میره و از یه سوراخ می بلعه و از سوراخ دیگه ای پس میده من اما می خوام ببلعم وبه جای بیرون دادن بالا بیارم همه چیو ! بالا میارم و خودمو تکرار می کنم تو یاخته های هم شکلی که فریبت می دن با شکلهای تازه : کبد ،کلیه ، شش، قلب . قلبم تیر می کشه ،با یه کمون که کشیده میشه به سمت همه تفاوتهایی که به زور می خواین به خوردم بدین . نه، من همونم . همون سلول دیپلوئیدی که بالاخره قادر به ادامه حیات شدم . قبل تر ازاون ،سلول هاپلوئیدی که تا ترکیب نشم زنده نمی مونم . من تک تخمکم . تک اسپرمی که در تلاش شناسایی رسپتورهای تخمک ناموفق عمل می کنه و بعد از چند ساعت از بین میره . من لحظات پیش از استحاله ام . من ادامه تقسیم میوزی بعد از مرحله جنینی نمی شم . من سر باز می زنم از ادامه این حیات تحمیلی. سرطان می شوم در تکثیری خارج از برنامه . تکثیر می شوم در رقصی سرگیجه آور که از چهارده روز می گذرد و به چهارده ماه می کشد . خون می شوم، شتک می زنم بر زمان تقسیم . سرطان می شوم در خیابانها ،صوت می زنم بر سر چهارراهها . ایست می شوم در سبزی چراغهای رانندگی . متوقفم کن پلیس !بیا .

پتک می شوم بر فراز دیوارهای شهر .چمباتمه می زنم در زانوان کارتن خوابهای زیرپل ، منتشر می شوم در رگهای بزرگراه و سرک می کشم به سرنگ های فراموشی ... هسته می شوم ، گیر می کنم در حلقوم راکتورهای اتمی ،وقتی تو هنوز تاب می خوری از گیجی ات در روسپیگری دیوانه ء من ،تقسیم سلولیم را آغاز می کنم در گستاخی روسپی شهر افسارگسیخته . زنانه ؟ مردانه ؟ نه !تنانه می زایمت درد! تنانه با یاخته های منکسر در خیابانها که تومور پلیس دارند و تکرار مدور نور سرخی اند که تاب می خورد در قانون زدگی رایگان در زیرگذرها ... مغز می شوم ،طحال ، روده ، ودستی که بر بدنم راه می رود تا برجستگی رگی که جواب نمی دهد و صووووووووووووت می کشد پلیس در انکسار تنم که آلوده می کند شهر را تکرار سلولیش ، تیغ می شوم بر نبض تپنده تنت که میدان شده است بر تن شهر دراز کشیده ،لوندی می کند در این حراج بی تاریخ ! پیراهنی آتشین می شوم بر لوله های نفتی رها شده بر پیکر شهر ...

شهر سوخته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 5:37 PM  توسط کولی | 
 
تا کی بخاطر یه لقمه نون و آب باریکه حقوق ماهانه باید خفه شم ؟ دیگه نمی تونم نفس بکشم . سخت شده برام . راه هواییم با دستای شما حلقه شده . شما بابا . تو ومامان . تصور اینکه چهره تلخ و فرسوده مامان بخواد ازهم بپاشه تا حالا نگهم داشته . وگرنه فریادی میشدم که هرجا می رفتی می شنیدی منو. بابا تو نفروختی خودتو ، یکسره به گادادی هممونو . بابا چرا بهم یاد ندادی چجوری می تونم یه جنده شرافتمند باشم ؟ چرا چادر بهم ندوختی ؟ چرا ؟ بابا من دارم خورده میشم . باید آماده شم دیگه . می دونی از رئیس گرفته تا دوتاهمکار مردم بهم پیشنهاد گاییده شدن دادن . نظرت چیه ؟ البته خیلی محترمانه و با شرایط عالی . نه موضوع تازه نیست . هنوز مهرباطل شد رو سند ازدواجم خشک نشده بود . حیفم میاد بگم حیوونا بو می کشن . می دونی بابا حیوونا رو دوس دارم . وقتی یه سگ می تونه اونقد عمیق نگات کنه و حداقل تخیل این حسو بهت منتقل کنه که  می فهمتت... رئیس بخشمو که می شناسی ؟ جدیده رو می گم . اونی که وسایل آکبند مریضها رو کش می رفت پشت سر به همون فروشنده اولی می فروخت نه . اونی که شاملو می خونه و عبید زاکانی و وقتی بهت گفتم ، با غرور گفتی : خوبه خوبه . فک کردی رئیسم مرد باشعوریه .آره ولی بابا شعور با شرف فرق می کنه . نه ؟ یه آدم باشعورمی تونه یه بی شرف کامل باشه . ها؟ نظرت چیه راجع به تمام عصرهایی که اضافه کار وامیستادم و مرده ام برمی گشت خونه و جنازه ام میفتاد رو تخت وقتی اطلاع پیدا کنی همش دود شد . چرا؟
._ چرا آقای ...؟
_مرامی .
چون من  بلد نیستم (یعنی شما یا مامان بهم یاد ندادی)چطور می تونم یه جنده باوقار باشم . می دونی بابا مرام یعنی این !یعنی اون چیزی که جلوتون آویزونه . خوب حالا خیلی چیزاس که باید یاد بگیر ی . چیزایی که من یاد گرفتم . این که اعتقاد یعنی چه. مثلا !یکی از همکارام که بهم پیشنهاد مرتبی با شرایط عالی داد. در پایان گه خوریاش گفت هر شرطی هم داشته باشم قبول می کنه چون آدم معتقدیه .. تف تف تف تف تف تف تهوع .کلمات بی معنین . کلمات منتقل نمی کنن . کلمات بی معنین . چجوری میشه دریده شدنو بیان کرد ؟ چجوری میشه گفت سمیه منم نه اون زنیکه که هر دفه از تاریخ می کشوننش بیرون با نهایت احترام دستها و پاهاشو از چار طرف می کشن تا اسلام زنده بمونه ؟ بابا بندهای بدنم داره از هم باز میشه . بابا درد درد درد ردرد درد . بابا من یه جنسم . بابا چرا لبام مثله آنجلینا جولی نیس ؟ چرا سینه هام بزرگتر نیس؟ چرا ؟ مگه نمی دونستی اگه اینطور بود کارانه ام اندازه دو تا حقوقم بود و اضافه کارم سقف 175؟ 175 175 175 . اینو تکرار کن تکرار کن به همین بیهودگیم بابا . معنی ندارم . خشمم از من آدمی بدون جنسیت می سازه که پذیرفته نمیشم . یه زن یه زن ملوس با صدای زیر و کمر باریک چرا نیستم؟. بابا سفرت چه زود تموم شد؟ از جنگلای سیاهکل تا عفو رهبری و برگشتت به اداره . همه چی از سال 64شروع شد . وقتی مجبور شدی نقش پدرو بجای مبارز گوشه نشینی که توان تامین زن وبچشو نداشت واگه عفو خمینی شامل حال حیوانیش نمی شد زنش مجبوربود در کنار تدریس صبح و بعد ازظهر شبها هم کار کنه . بابا هنوز دستام درد می کنه از نامه های هر شبی که برات می نوشتم و زیر بالش یا تو جیبت می ذاشتم که مطمئن باشی من یه پدر معتاد هم دوس دارم . تا مطمئن باشی زرورقهای تو توالت حیاطو من به مامان نمیدادم . بابا هنوز گردنم درد می کنه از برگشتن به سمت چهره ای که درانتظار بیدار شدنش به خواب رفتم . و داستان بالی سگه بولی سگه هنوز درنیمه هاش تموم میشه و من دنبال صدای گم شده ات می گردم . بابا دلم تنگ شده برات . کنار بخاری سیگار کتاب و آغوش تو که ماوای همیشگیم بود. دارم دریده می شم بابا. از خیالات بیا بیرون . کیو به من سپردی ؟ من نمی تونم . ترجیح میدم خواهرم یه فریاد بی انتها باشه تا عروسک خیمه شب بازی . آره میذار م موزیک هارد راکی که گوش میده اعصابمو متشنج کنه . میذار م صبحها که من میرم سر کار سیگار بکشه و هنوزم سر درنمیارم که چطورشد که من معتاد نشدم؟ میذارم هر کاری دوس داره بکنه . چون به جسارتش احترام میذارم .به نه گفتنش . تربیت تخمیه شما به درد خودتون می خوره بابا که سرتونو بندازین پائین و برگردین اداره با نامه عفو رهبری . تا برا یه بسته بیسکوییت عصرونه حسرت نکشیم . تا برا صد تومن دستمونو جلو همسایه . پدر همشاگردی . عمو . مادر دوست . پدر دوست . آقای یوسفی .آقای رحیمی . خانوم بازیار ... تا مامانم از خجالت اونهمه قرصو یه جا . بابا تو اینا رو می فهمی نه ؟ می فهمی تلاش مادری با 4بچه برای نبودن یعنی چه؟ فک نکنم اینو تا حالا هم فهمیده باشی ،تا من زیر بارون سر کوچه غروبای بارونیه پائیز وزمستون شمال خیس شم تا مامان بیاد . تا با یه ربع تاخیرش صحنه مرگش بارها و بارها تو ذهنم نقش ببنده و من تازه بفهمم اون تصاویر هولناک از کجا می اومدند و چرا . تا من بتونم برم دانشگاه . اونم که تو برگردی بگی : کاردانی ؟ چرا؟ چرا دختر من ؟ خدایا چرا دختر فلانی پزشکی... خفه شو بابا خفه شو . اون خدای کینه ای منفورتو نگه دار واسه خودت که ترستو مهار کنی . این چه آدمائیه که ساختی ؟ آره من هرکاری خواستم کردم . اینو قبول دارم و اگه غیر ازین بود مطمئن باش شرفم از تو بیشتر بود . من نمی خواستم دوسال ونیم از عمرم تو دانشگاهی تلف شه که هجده تیرش دیروز با فراموشی کامل سپری شد و آب از آب تکون نخورد به گا بره .نیمه های شب بود که سر و صداها شروع شد و فردا صبحش بود که فهمیدیم خوابگاه پسزها  چه خبرا بوده . دم خوابگاه نیروهای امنیتی بودن که می گفتن لبنانین ولی شبیه همونایی بودن که یه دفه می ریختن تو خونه و همه چیو بهم میریختن . تمام کمدها خالی می شد و اسباب بازیها حتی ... سارافون صورتیم یادته که تو اون هیر و بیر پاره شد . هنوز نپوشیده بودمش و بوی دستای مامانو می داد که شب تا صبح بیدار بود وبرام  دوخته بود. حرومزاده ها با پوتین می اومدن تو خونه . آخه تو کافر بودی .مباح بود حریم خونه ات شکسته شه . صدای چکمه هاشون هنوز هم تو گوشم تکرار میشه . یک دو یک و یک دو . مادر قحبه های لجن ... دلم می خواد خفت کنم وقتی جای خوندن این جملات تو این فکر درجا زده ای که از کی انقد بددهن شدم . از کی ؟ از کی ؟ از اضافه کارای تا شب موندن تو اون جنده خونه که رئیس جاکشش شاملو می خونه و رئیس کل بیمارستانش قاری قرآنه! قاری قاری قوری قوری .همه چی انقد بی معنی شده برام بابا. فقط به نگاهها نگاه می کنم . نه ، خوبه . بابا دخترت مقبوله ! راضی هستی؟ نه به خاطر اینکه اولین کتابی ک دادی دستش خرمگس بوده ، نه بخاطر اینکه ... نه بخاطر تموم چرت و پرتهایی که دلتو باهاشون خوش کردی . به این خاطر که ... بابا بدنمو ندیدی تا حالا . تیکه تیکه اش کردم بس که کندمش. هیچی ازم نمونده . فقط یه ظاهر . یه ظاهر که با ذره توان باقی مونده ام تلاش می کنه انسجامشو حفظ کنه . بابا این چه تربیتی بود . چرا برگشتی ؟ ما می مردیم بهتر نبود؟ نه به این خاطر که من معنی نمیشم . بخاطر اینکه شرف در تو زنده می موند . ها؟ بابا تا کی کار کنم؟ بابا من تو رادیو تراپی دارم مثله یه کارگر کار می کنم و اگه بلد بودم بابت داراییم ( بدنم ) پول اضافه بهم می دادن . دولت می داد یعنی . باور کن . به همون خدایی که براش خم وراس می شی. بابت بدنت بهت پول میدن حتی بابت حرکاتت و لحن و صدات . اینجا یه بیمارستانه دولتیه که همه چی لحاظ میشه . عدالت کامل . حالا تقصیر اونا چیه که من درس تربیت نشدم؟ بابا دارم کش میام . دارم حجیم میشم . چیزی نمونده به ترکیدنم . طنابا رو بکشین .
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 5:3 PM  توسط کولی | 
 دارم خورده میشم . سالهاست .  هنوز تموم نشدم . هنوز می تونید ازم حرف بزنین . هنوز می تونین ازم جنبش بسازین . هنوز می تونین  از من خودتونو ... هنوز تموم نشدم . بیا  اینم مال تو . انگشت دست چپم . نه چپ نیستم . راست هم . منو وارد این بازی های تموم شده نکنین . هنوز زنده ام چون حس می کنم داره خورده میشم . هنوز سر چارراهها بایستین و منو بگیرین . هنوز روسری به سرم ببندین . هنوز اسم بذارین روم . هنوز دارم خورده میشم . هنوز پارچه به تنم بستم .  هنوز چرخ خیاطی مادرم کار می کنه . گوش کن . صداش میاد . داره منو می دوزه . هنوز دستام به سمت هیچ طرفی که نمی بینی منتظره  . اسم ؟! اسم ؟ اسم ؟ این کلمه چه معنایی میده جز اینکه شناسایی بشم . جنسیت . فرهنگ . وجود یا عدم وجود باورهای  مذهبی در خانواده و...نه دست از سرم بردارین . بذارین  بخوابم . بالشمو می خوام . اسمم چیه ؟تو راه گمش کردم وقتی به سمت دریا می اومدم و تنها بودم .  بین شما بین تو و شما . بین همه این نگاههای بیگانه و چشمهایی که دارن  دنبالم می گردن می دوم سمت تو.جاخالی میدی . می افتم تو یه سیاه چال  نمور که افقی عریض میشه .  اینجا یه بزرگراهه . نه بزرگراهی که تو ذهنتون معنی میشه  نه .بزرگراهی که من میگم . با آدمای کوچیک وبزرگی که تو هم می لولن  . زنا و مردایی یک شکل با بدنای نیم زن نیمی مرد .از من رد میشن و به زبونی نامفهوم صحبت می کنن . یکیشون با بدنی که با جوهر قرمز روش حروف غریبی نوشته شده به سمتم میاد . یه برگه میده دستم . یه برگه که توش پراز خطوط کج ومعوجه . به چشماش نگاه می کنم . دستم حرکت می کنه و یه خط گرد می کشه . منو می کشه تو دایره ای که رسم کرده و دوباره کناربدنم قرار می گیره .آروم و معصوم . انگار از اول خلقتش یه دست با انگشتهای بی حرکت بوده . بدون اراده مستقل .یکی تو بلند گو داد می زنه . یکی پرچم سرخ رنگی رو بالای سرش تکون میده . از مچ دستش باریکه سرخ رنگی از خون راه می گیره و بعد ازاینکه محیط دایره رو دور می زنه به زیر پای من می رسه . انگشتای پام دهن باز می کنن و خون تازه رو می کشن توخودشون . اون میفته رو زمین و من  بدن سفیدشو می بینم که  ذره ذره جذب خاک میشه .  میدونی دلیل اینکه ما نتونستیم همو بفهمیم همین بود . تو  خود من بودی با بدنی تغییر شکل داده .همین بود ؟  با من بیا . دستتو از دستم بکش بیرون و خودتو خلاص کن . ببین تو این بزرگرا ه آدمان که کورس می ذارن با تابلوهای تبلیغاتی که از در و دیوار بالا میرن . به حرکتشون نگاه کن . نگاه کن که چطوری اون بچه با چشمای وق زده آب دهنش از گوشه لباش آویزون شده وقتی به تصویر شکلات رو برد تبلیغاتی نگاه می کنه . نگاه کن به تصاویر . به استحاله لذت خیره شو . به فروپاشیه انسان در بدو خلقت پناه ببر.دستتو بکش .  دستات از تو جدان . به اونا تکیه نکن . تنهات می ذارن . بهتره از اول روشون حساب نکنی . به من فکر نکن . منم سعی می کنم بهش فکر نکنم . به دستاش  به انگشتای پاهاش وقتی کنار پاهام دراز می کشه و حرکت انگشتای دستش رو بدنم . مثله یه موجود ناشناخته که می خواد مساحت اندام ناشناسی رو ارزیابی کنه . کاش می تونستم پرتش کنم سمت دیوار. صدای پاهاشو می شنوم که داره بهم نزدیک میشه . تندتر می دوم .به پاهام که نگاه می کنم دارم درجا می دوم . عرق سردی که رو بدنم نشسته از انگشتای پاهام راه می گیره و سرریز میشه . بزرگراه میشه . یه بزرگراه آبی که بدون اینکه شنا بلد باشم  توش معلق میشم . دستای سردی دور بدنم حلقه میشه . هر لحظه بزرگتر میشه تا تمام بدنم با دو تا کف دست پوشیده میشه .سرمو برمیگردونه سمت خودش . چهره نداره یه  زمینه یه دست شیری رنگ که به دو تا گوش ختم میشه . می خوام داد بزنم .  صدایی ازم در نمیاد . اون صورت صاف و بدون اعضاشو می چسبونه به صورتم . دارم یخ می زنم . انجمادو تو رگام حس کنم . جریان خونم کند میشه . بذارین همین حالا یه چیزیو اعتراف کنم ... نه اعتراف نه . بهتون بگم .اعتراف چه معنی داره . مرده شور همه این خضعبلاتو ببرن که تو مغزمون فرو کردن . مغزمون مغزمون . مغزم . که داره می پوکه دیگه ازاین  اراجیف وکلمات . از نیرنگ بازسازی شدشون . از انسجام آزاردهنده  تاثیرشون . گوش کن . من به کلمه اعتقادی ندارم . هرچی تا حالا  گفتم فریب بوده .برای من همیشه تصویر قبل از کلمه بوده . برای ارتباط با من از اعضای بدنتون استفاده کنید . دنیای حرکات .بدنهای تفکیک شده اندامها. آره  . شما درست می گین  دنیای من یه دنیای  ذهنی احمقانه است که معادل بیرونی نداره .  همتون . همتون درست می گین .تو هم . من قابل اعتماد نیستم . چون مال دنیای شما نیستم . من واقعا نمی فهمم شماها چی می گین . واقعا سر درنمیارم  ارتباط چه معنایی داره . به کی میشه متصل شد . نمی فهمم . هیچ کدوم از تعاریفی که براشون  کلمه مصرف می کنید . هیچ تعریف و تاویلی در ذهن من تصویر ایجاد نمی کنه جز تصاویری که قبل از کلمه  شکل می گیرن . تو این وضعیت چجوری می خواین بفهمم چی میگین ؟یه صداست فقط . امواج درهم و با قدرتی که  منو یاد تاریخمون میندازه .  تاریخ تصویری ذهن من .با هرم  سیاه رنگی که زنی برهنه در سه کنجش وصله شده . با دستهایی که از کادر خارج شدن  . دست .دستها . این دستهای لعنتی و حریص. که هر چی پس زده میشن بازم منتظرن . منتظرن که گول بخورن . بیاین . هی  با شمام .  ایندفعه با چه اسمی می خواین صدام کنین ؟ا ین کفشهای پاشنه بلند کثیفو از پام دربیارین . می خوام پابرهنه باشم 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 6:41 PM  توسط کولی | 
دوباره اومده سراغم . همون حس وحشی و بی رحم که راحتم نمیذاره و به هفته نکشیده سرو کله اش پیدا میشه . حس سرد و فاصله گذاری که  همیشه پابه پام راه میاد تا درلحظه مناسب تسخیرم کنه . حس غریبی که هرچند بار هم که تکرارشه برام آشنا نمیشه . می فهمین چی میگم. آره شما هم تجربه کردین . چجوریه بهم بگین چجوری از انجماد رها می شین ؟ چه ترفندی چه خود یاری به وجود سردتون می سازه؟ بگین تا منم اونکارو بکنم. ای همه اونایی که دارین این واژه های کلافه / این برون ریز منجمدو تکه های یخ رها شده در تاریکی رو می خونید  .این حباب معلقی که من دورم حس می کنم شما هم دارین؟ شما هم تا کسی بهتون نزدیک نشده باهاش دوست ترین؟ چرا از ترس این حس انزجاری که بعد از شناخت در من ایجاد میشه نباید به کسی نزدیک شم؟ بگین چی کار می کنین ؟ بگین لعنتی ها . دیگه دارم خسته میشم .نه بهتره بگم دارم از خستگی می گذرم وگرنه نمی نوشتم . حتما حس شدید خستگی و بی خوابی طولانی مدتی که منجر به هیجان و انرژی کاذب کوتاه مدت میشه رو تجربه کردین .ها؟! من الان تو اون حسم . یه حالت بینابین  و تجزیه پذیر . هم می تونم گریه کنم هم قهقهه بزنم . وقت خوبیه برای خندیدن بهم . به تمام نوشته ها و ژستهای احمقانه ام . به ماسک کج وکوله ای که به چهرم می زنم . به لبخندهای الکی که تو خیابون تحویل همگیتون میدم . به کلمات مودبانه . سکوتی که به صبر تعبیر میشه نه بی توجهی و بی حوصلگی . بهم جواب بدین . کسی اینجا نمی خواد باهام همراهی کنه ؟ کدومتون هرچی بیشتر تمایل به ارتباط داشته باشه بیشتر عقب می کشه . از ترس خراب شدن و به گه رسیدن؟ کدوم یکیتون ترجیح میده تنها بمونه تو سکوت و کار و سکوت و کارو سکوت و کار . کدومتون همه رو فریب میده فقط برا اینکه جواب نده ؟ کدومتون خودشو فریب میده فقط برا اینکه ادامه بده ؟ لعنتیها با شمام . مگه صدامو نمی شنوید . حنجرم داره پاره میشه . یکی جوابمو بده ه  ه ه ه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:12 PM  توسط کولی | 
چه فرقی میان بدن فروخته شده یک مانکن درجهت تبلیغ یک مارک و استفاده از بدن برای بازنمود یک مذهب در هرمی سیاه رنگ می توان متصور شد؟ جز آنکه درمورد اول پیش آگهی و پرداخت وجود دارد و در مورد دوم پیش فروش بدون آگاهی و پرداخت؟!

موجودات هرمی شکلی که یادآور نماد مردانه اند .مانکن های متنوع شیوع دین در محدوده حجاب با چادر - مانتو - مقنعه -...

 پذیرش صفت زن نمودی پوشاننده بود برای تفکیک !سرهم بندی بدنهای مثله شده ای که جایی برای دفن کردنشان پیدا نکردند.

 زنده بگوری درلگدمالی حافظهء بیولوژیک ونه حتی تاریخی!مسلمان زاده می شوی .مثل نوزادی که بدون سوراخ مقعد زاده می شود ! ودر بدو تولد در گوشت اذان خوانده می شود تا در ناخودآگاهت تسلیم  پیش فروشیت شوی با حق شرعی نه سال استفاده ء آزادبدنت از برهنگی - آفتاب - همجواری بافت پوششی با هوای تازه و... در ملاء عام.تا فرصت رشد ونمو در حد یک گیاه بالغ و رسیده داشته باشی . تا لقمه ء چرب ونرمی برای فالوس مردانه مهیا شود و جادوگر قصه های کودکی در قالب نماد مردانه از ابهام پوشیده شدن سربزنگاه نمود بیرونی اولین نشانه های دگرگونگی جسمی برای ایجاد میل ولذت بهره ای بیشتر ببرد. تا با لذت بیشتر ی خورده شویم !

هیچ وقت نفهمیدم در جامعه ای که اندامهای تکه تکه شده ما که برای خوردن پروار شده اند آنهم در کوتاهترین زمان ممکن- نه سال ! و نهایت تحقیر در نحوه پوشش و ابهامی که به میل دامن می زند ( نامشخص بودن انحنای تحریک آمیز اندامها !  در پوشش به عنوان یک قانون ) سخن از چیرگی بر زن بودن چه معنا می دهد؟ وقتی خود من که به کنش مسقل اندامها معتقدم مجبورم کلیت جسمم را در پوششی اجباری به خیابان بکشانم چه جای بحثی می ماند؟ جز اینکه میلم را در قالب نوشتار  به ارگاسم برسانم بی آنکه توان تفسیر جسمیت و حضور فیزیکیم به عنوان یک موجود قادر به تفکر را داشته باشم؟ ما همگی در قالب مانکن هایی ناخواسته برای شیوع شریعت  دوباره پا به خیابانها می گذاریم تا برای لقمه ای دیگر خود فروشی کنیم .و تمردمان هم در محدوده پوشش اسلامی در حد روسری به جای مقنعه دوری باطل را تکرار می کند چه بخواهیم چه نخواهیم  این اذانی است که درگوشمان خوانده شده است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 4:43 PM  توسط کولی | 
داره نزدیک میشه . اون شی ء فلزی نقب می زنه وجلوتر میاد .صورتمو با خودش می بره و قسمتی از قلبمو می بینم که داره جریان قرمز شو هل میده تو پاهام.اون داره نزدیک میشه . قلبم حجره حجره است با آدمکای یک شکل و بی چهره بی لباس که دارن نی لبک می زنن و پاهاشونو تو شکمشون جمع کردن.زانوهام می لرزه  .زمین می لرزه .صداها  همهمه می شن.به ستون پشت سرم تکیه میدم ولیز می خورم .سرم دور برمیداره زمین می لرزه و حفره بزرگتر میشه .یه سوراخ . یه تونل سنگی با دیوارهای مقعر باکاشی هایی رو دیوار که  زنی رو در حال نگاه کردن به دوردستها نشون میده . اونجا ریشه های درختی رو می بینه که از قلب تپنده یه زن مرده خون می گیره و شکوفه های سفید میده . زمین داره می لرزه. جمعیت به سمت ایستگاه هجوم میاره .بدنای خسته تو حفره ء لباسا گم می شن و سایه ها با صدای نی لبکی که کوتاه وبلند میشه به خواب میرن .بدنای کوفته انتظار می کشن .جنسیتایی که با پوشش مهر وموم شدن  میل به هم آغوشیشونو با تماسهای گاه وبیگاه پس می زنن. صدای جیغ فلزی   جریان خونمو دنبال می کنه و تا اعصاب سمپاتیکم تیغ می کشه .دارم مکیده میشم . دارم به درون خالی و منجمد اون مفتول نقره ای بلعیده میشم.اون حجم فلزی ایستگاه به ایستگاه می بلعه وبالامیاره .شیشه هایی با صورتکهای وارفته و نگاه مات که زل می زنن به ریشه های سیمانی  درختی که از قلب من  تغذیه می کنه .بدنای گیج ومبهوتی که کیپ به کیپ به دستگیره های دو جداره تبلیغاتی آویزون میشن . دوجداره تبلیغ میشن . یه رو زن یه رو مرد کافیه بچرخی . بچرخ بچرخ بچرخ. سرفه ام می گیره .یه چیز برنده و سرد تو گلوم حس می کنم .یه سوزن بزرگ که هر لحظه تو رگهام جلو میره و داره به قلبم می رسه .صدای جیغ فلزی سردی می پیچه و دری جلوم باز میشه .جمعیت هجوم میارن . و بهم تنه می زنن تا زودتر خودشون بندازن تو حلقش . توحلقش تو حلقش. تو حلقشون .تو حلق همدیگه . صدای نی لبک میاد .آدمای قلبم بلند می شن و هرکدوم یه گوشه از بدنم کز می کنن. زمین داره می لرزه . من چه جوری اومدم اینجا؟
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:46 PM  توسط کولی | 
خلاء موجود میان بدن وشهروند محترم هیچگاه پر نمی شود. حق بیولوژیک تماس بدن با هوا و آفتاب در  تاریکی  ابهام به پوشش بدل می شود و به صورت انحصاری در اختیار سالن های سربازو محافظت شده قرار می گیرد. بهای بدنهایتان را بپردازید! شهروند محترم با پوششی درحکم پیام رمز تاویل می شود و ما نه بابدنی انسانی که با پوششی که بدنی را درخود حمل می کند مواجهیم . بله دقیقا مواجهیم! دیگر سطحی ترین لایه پوست نه سطح شاخی پوست که پوششی است از جنس کتان / نایلون ... که تا بافتهایمان ریشه دوانده .بافت پوششی قابل تعویض که به میلهامان از طریق منع جهت می دهد. پوششی که منع زنا با محارم را به منع زنا با خود مبدل می کند و اینرا زمانی درمی یابید که درمقابل آینه به بدن برهنه تان  با گستاخی و تعمد خیره شوید. اضطراب ناشی از تماشای برهنگیتان از چیست؟ مگر انسانی با پوست وگوشت واستخوان نیستید؟ توهم شرم زدگی مکری است که از بدو خلقت با آن فریفته شده ایم  و استعارات وابهامات زبانی نیز ریشه در توهم پوشش دارد. ابهاماتی که با تصویر یگ برگ بر روی شرمگاه آدم وحوا نهادینه شد!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:50 PM  توسط کولی | 
او کسی را دوست دارد . بدنی را دوست دارد.بدنی را بی آنکه بداند دوست دارد. بدنی را بی آنکه بشناسد. نه خطوط مورب کناره ها با او حرف زده اند نه حرکات برهنه اندامها. هردو در توهم خیالین هم آغوشی پیش فروش می شوند تا آبستن تکثیر غیر جنسی انسان گوسفند شوند .تا در لحظه  تولید میل تک تک اعضاء در گرمی  انگشتان دو دست قربانی شوند و اسماعیل با دستانی از مچ بریده شده بکارت سرخ گوسفند را نظاره کند . بکارت سرخ رنگی به پهنای گردی صورت ومچ تا نوک انگشتان که جدا شده از بدن تقسیم میشود . گوارای وجودتان باد بدنهای تکه تکه شده !
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:55 PM  توسط کولی | 
خسته از راه می رسم میفتم رو تخت. چشامو که رو هم میذارم امواج قوی تر میشن . نتهای زیر  نزدیک میشه و ذره ذره حواسمو در اختیار می گیره  داره پخش میشه  حجیم میشه  از نوک انگشتای دستم خیز برمیداره و به انحنای گردنم نرسیده  روم خیمه می زنه . سنگینیشو حس میکنم . رو ی سطح بدنم می وزه . همهمه باد و صدایی دور آشنا. دستام به دور بدنی می پیچیدن که گرمه . سردمه . امواج صوتی رو پوستم مکث می کنن . دستام دنبال گرمی حرکت می کنه چیزی پیدانمی کنه. میفته کنارم .چهره رنگ پریده ولبای آماسیدش زل زده تو صورتم . دستشو میاره سمتم. می لرزم . هجوم دستها  .دستهایی که دارن بهم نزدیک میشن .دستای سرد دستای گرم . سفید زرد قرمز سیاه  سبز...دارن رو بدنم حرکت می کنن دستها ی آفتاب سوخته  با مفصلهای کبره بسته . انگشتایی که می شناختم .انگشتایی که هرچی فکر میکردم به یاد نمی آوردم اندازه هر بندشو بعد از اونهمه سال. حرکتشونو دوست داشتم . این قطعه لعنتی تموم نمیشه تا تموم شی . انگشتااز نتها قد میکشن و می رسن به دستام . دستام زردن سفید نیست .نگاهایی که خیره میشن بهشونو دوست ندارن .جمع میشن تو خودشونو ذوب میشن .یه دست بدون انگشت بدون رنگ .دارم جون می کنم . دارم تو رو جون می کنم که با این قطعه شکل گرفتی و از انگشتام بیرون زدی .نمیذاری یه بارهم که شده بعد اینهمه سال اینهمه قرن و ساعت ودقیقه یه بار دیگه بی تو به این قطعه گوش کنم .ها؟موضوع سر این قطعه موسیقی هم نیست . این دستها . این انگشتا ی لعنتیه من که دارن کلماتو تایپ می کنن نمی ترسن . قضیه فقط سراینه که اونا نمی دونن هر کاری کنن باز جزیی ازمنن . اونا خیانت می کنن .نه تنها به من که به شما . به تک تکتون که دارین کلماتمو می کشین تو خودتون . این جریان در شما هم درونی میشه . این مرض مسریه . باید از بیخ وبن از بین برد . باید قطع کرد . هیچ چیز تازه ای نیست . فقط جریان سیال نسیانه که داره گسترش پیدا می کنه . دستاتونو ازیاد نبرین
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:27 PM  توسط کولی | 
دستم .مچ دستم میل شدیدی به جنایت داره . به جاگیری مطمئن و محکم یه تبر دل دل میزنه . ترس برم داشته  .هر چی دنبال منشئش می گردم پیداش نمی کنم با خودم فک میکنم برم پیش یه روانکاو نه نه ... این حس گذراست بهتره بهش گیر ندم و بذارم  به در ودیوار بکوبه خودشو . ولی اگه نتیجه گرفت چی ؟ یعنی همه اونا که دست به جنایت می زنن با همچین حسی شروع کردن ؟ به حافظه احمقانه تحصیلیم که ترجیح میدم هیچوقت ازش استفاده نکنم برمی گردم تا این عضو خودسرو با ساختار فیزیولوژیکیش مشغول کنم :

مچ : ( کارپوس ) از هشت استخوان کوچک تشکیل می شود که با هم مفصل شده اند. اسکافوئید یا ناوی / لونیت یا هلالی  / ... احمقانه است . داره می تپه . میل به تخریب. استخوانهای مچ دست در بدو تولد غضروفی هستند. احتمال ارتکاب  صفر !  اجزای بدن هنوز ابزار نیستند. این تکمیل تدریجی استخوانهای مچ دست در دختران در سال نهم و در پسران در سال دوازدهم  اتفاق می افتد. وجود تربیت / آموزش / مذهب و ساختارهای نظم دهنده اجتماعی الزامی است .دستم دل دل می زنه . قاطعیت یه تبر. یه دست  کجاست؟ هیچ کس این دوروبرا حسی مشترک نداره ؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:38 PM  توسط کولی |