تبليغاتX
عبورممنوع

 

شیشه رو پایین میدم و به سنگفرشهای پیاده رو خیره میشم . آدمای مختلفی از روم رد میشن و من محکمتر میشم . جف راهنما رو خاموش میکنم و از آینه بغل به پشت سر نگاه می کنم . داری نزدیک میشی. گوشیت زنگ می زنه ُشروع به صحبت می کنی و در حالیکه برام دست تکون میدی  به سیگارت پک میزنی . میشینی تو ماشین .هنوز داری حرف میزنی و دست من تو هوا معلق شده .بهم نگاه میکنیِ .خطوط چهره ام عمیق تر میشه و تورو میکشه تو خودش . وسط حرفات جعبه دستمال کاغذیو از جلوی ساعت ماشین کنار میدی و سریع خدافظی میکنی . دستمو فشار میدی و میگی :

ـ خوب چطوری ؟

از خودم فاصله میگیرم . یه مشت می کوبم به صورتم . خودمو در آغوش میگیرم و بهت میگم :

ـدیرم شده  باید برم

از ماشین که پیاده میشی گوشیت دوباره زنگ می زنه . دورمیشی ومن چند متر جلوتر می ایستم . ماشینو خاموش میکنم و صندلیمو میدم عقب . خیره میشم به سنگفرشها و پاهایی که کوبیده میشن رو بدن سفت پیاده رو. به این فکر میکنم که باید یه وقت فیزیوتراپی بگیرم یا یه کیسه آب گرم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:29 AM  توسط ش. | 

گاهی وقتا نمیشه چیزی گفت ،فقط میشه به قدمهایی فکر کرد که همگام با یکی غیر از تو رو سنگفرشهای پیاده رو جلو میرن ، هرازگاهی مکث میکنن ونگاهتو به انگشتایی می کشونن که لابه لای هم موج برمی دارن و دوباره از هم فاصله میگیرن. نم نم بارون می زنه و صدای خنده هاشون هاشور میخوره . دستاتو دور بدنت حلقه می کنی . یه نفس عمیق می کشی و میذاری بارون به صورتت بخوره .  .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 11:11 PM  توسط ش. | 

تو به اونی فکر می کنی که بعد از چند سال کار برا دولت با زیر آب زنی یه عقده ای اخراج شده و اونا دنبال لحظه ای که موبایلتو چک کنن ولیست تماساتو زیر ورو کنن. تو به فکر یخچال خالی خونه ای و اونا به فکرمتلک انداختن وتوجهتو به این نکته جلب کردن که می دونن آخرین تماست با کی بوده . تو به فکر کفشهای زهواردررفته ء دوستت تو هوای عصرسرد خداحافظی و گرمای دستاش،اونا به فکر پیدا کردن نکته تو حرفات و خندیدن. خفه خون بگیر و از ارتباطای احمقانه ای که اسمشو گذاشتی انسانیت دست بردار ابله ! بس نیست ؟ هرچی با حقیقت وجودت رفتار کردی ، یه مشت عوضی تیزهوش ! حالتو گرفتن و فهموندن بهت که آره، ماتیزیم! آره ،موافقم باهاتون .شما تیزین، خونین تر از تیغ روی ماهیچه های خونین تپندهء من . تیزتراز تمام زن های نصفه نیمه ء سرزمینتون / دینتون. دوباره تیز بازی دربیار و حالمو بگیر ،بخند بهم ،بخند. انقدر که از چشات اشک بیاد و توی خودت بپیچی ،غلت بزنی رو زمین و هرچی توی تمام شهر با نام مستعار پیجت کنن نتونی از جات بلند شی و جواب بدی . خوب آخه خنده دارم من . خنده دارتر از تمام اخراجی ها و شونه های فرو افتاده ء تمام بازنشسته های یارانه بگیر. خنده دارتر از مالیات و کسر از حقوق . خنده دارتر از شادی شیرین تو و همکارات وقتی پچ پچ کنان کله هاتون نزدیک ودور میشه و انفجار خنده هاتون تمام فضا رو پر می کنه . می کنه ..بخند .. بخند که تازگی ها سکس دسته جمعی در ملاء عام مدشده . بخند عزیزم .. بلندتر بخند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 3:18 AM  توسط ش. | 
کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم...

کلید خانه ام را
در دستت می گذارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 10:17 PM  توسط ش. | 

جفت راهنماشو روشن کرده و کناربزرگراه ایستاده . بهش که می رسیم تا نیمه ازماشین بیرون میاد و چیزی میگه که مفهوم نیست .لبخندی که چهره اشو پرکرده به بزرگراه سرریزمیشه  به ماشین ما می رسه و رو صورتم پخش میشه .خودمو رو صندلی ول می کنم و از چهره ای که تمام بزرگراه رو پوشونده می گذرم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 6:22 PM  توسط ش. | 

  زیر سنگینی نگاه ما آدم بزرگها که نه چسب می خوان ،نه ویفر و نه فال ساعت به ساعت بزرگترمیشن ،اونقدر بزرگ که تمام شهرو پرکنن و از جغرافیای کروی زمین بیرون بزنن و تو فضا چسب زخم بفروشن و تقدیر حراج بزنن . در باک رو می بندم و به شتاب دور میشم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 6:22 PM  توسط ش. | 
 بهتر بود اسم این روز به " بزرگداشت تفکیک جنسیت " تغییر میکرد . جالبه که طرفداران حقوق زن !اولین کاری که می کنند نفی انسانیتی مشترک با ورود به بطن همین جمله است ! حالا هی جون بکن که حقوق مساوی داشته باشی ..چند ده سال بعد قضیه وارونه میشه و مردا دنبال حق وحقوقشون می دون . درکل این تفکیک جنسیتی برقراره . زن ومردش چه فرقی می کنه وقتی قدرت تعیین کننده جنس برتر میشه ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:11 PM  توسط ش. | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:14 PM  توسط ش. | 
من عاشق مادرم هستم

من مادرم رامی کشم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:58 PM  توسط ش. | 
 تیغ ،به تیزی تیغ فکر می کنم و شره کردن خون روی کف دست و انگشتام ،کف پامو که رو پدال گاز فشارمیدم  به لبه برنده ای تا عمق استخونم کشیده میشه و می تونم گرمای حیاتمو حس کنم که تا زانوهام بالا میاد و کم مونده به شیشه های ماشین برسه ، مامانم داره درباره رفتن و نموندنم حرف میزنه و خواهرم روی صندلی پشتی تند تند تایید می کنه ،تیغ ،تیغ زیر رومیزی ، دستمو که می برم زیرش چیزی نیست تا از پوشش نازکش خارجش کنم و بکشمش رو سفیدی تپنده ء حماقتم ،صدایی که برای اولین بار انقدر دورو ناآشناست ؛ این کلماتو تو سلولهام ،(نه سلولهای مغزی ،تمام سلولهای بدنم  ) تزریق کرده و من دارم به تک تک اون کلمات فکر میکنم ،ساعتهاست دارم فکر می کنم  و الان موقع رانندگی درمسیری که به بستنی لادن می رسه به اوج درک عمق این جملات و واپس زدگی درونیم رسیدم . هرچی مامان میگه به جاش همون جمله جایگزین میشه ،همون جمله کذایی و عمق بلاهت  نگاه مادرانه ،جمله ای که با ترکیب "رابطه ء ج ن س ی  " به بیهودگی و خنده داربودنش اضافه میشه . "رابطه ج ن س ی" تو  لحظه ء بیانش ،بعد ازیه صبحانه ء مفصل درکنار پدرومادر ،قبل از انتقال مفهوم مرسومش برام به صورتی غیرمتداول مفهوم شد ؛ رابطه جنسی نه به مثابه ء رابطه ء  دو جنسیت  ،که به مفهوم رابطه دو کالا ، مبادله پایاپای  ، جنس درمقابل جنس  .. هربار که پامو رو گاز فشار میدم با ترس و انزجار تجربه فشار آگاهانه وعمدی روی لبه تیز یک تیغ برنده که به درازای کف پام روی پدال گاز تعبیه شده اینکارو می کنم وهربار صدای خنده هایی که روسطح یاخته هایم خط می کشه و من به جمله ای فکر می کنم که مامان امروز صبح برای تبرئه ازجرم احتمالی  معطوف به خودش به زبون آورد ،افکار پریشونم می پیچن دور فرمون و ماشین به سختی جلومیره ، مامانم دست می کشه رو سرم ومیگه : نبینم انقدر غمگین باشی ، من دق میکنم دخترم ..شیشه رو پایین میدم و به بستنی فکرمیکنم که طعم شورو گرم داره . تکه تکه خشممو تو سلولهام می کارم و چشمامو دربهتشون متوقف میکنم تا سرریز نکنن و به جلوم نگاه می کنم ،به بزرگراه که می رسیم پامو تا آخر روپدال گاز فشار میدم و دیگه چیزی نمی بینم ،فقط یه صدا ،صدایی دورو ناآشنا که تکرار میکنه : مادر اون که می گفت دخترت قبل ازازدواج هم با پسرم رابطه ء جنسی داشته .. می خندم ،به اولین وآخرین رابطه ء عاشقانه ء جنسیم !می خندم و فرمونو رها میکنم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 5:20 PM  توسط ش. |